تبلیغات
فرآیندهای تصفیه آب و فاضلاب - مطالب ابر داستان

درحال مشاهده: فرآیندهای تصفیه آب و فاضلاب - مطالب ابر داستان


ادعونی
اهدای خون
موسسه محک
اهداء عضو

ثروت کورش کبیر

پنجشنبه 25 آذر 1395
05:46
امیرحسین ستوده بیدختی
ثروت کورش کبیر

زمانی، کروزوس به کورش کبیر گفت: "چرا از غنیمت های جنگی، چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می بخشی؟".
کورش گفت: "اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدم، الآن دارایی من چقدر بود؟".
کروزوس عددی را با معیار آن زمان بیان کرد.
کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت: "برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.".
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید. مردم هر چه در توان داشتند، برای کورش فرستادند. وقتی که مال های گردآوری شده را حساب کردند، از آنچه کروزوس انتظار داشت، بسیار بیشتر بود.
کورش رو به کروزوس کرد و گفت: "ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها می بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند، مثل این است که تو نگهبان پول هایی که مبادا کسی آن را ببرد.".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: مجید پرنور)

ثروت کورش کبیر

پنجشنبه 25 آذر 1395
05:46
امیرحسین ستوده بیدختی
ثروت کورش کبیر

زمانی، کروزوس به کورش کبیر گفت: "چرا از غنیمت های جنگی، چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می بخشی؟".
کورش گفت: "اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدم، الآن دارایی من چقدر بود؟".
کروزوس عددی را با معیار آن زمان بیان کرد.
کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت: "برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.".
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید. مردم هر چه در توان داشتند، برای کورش فرستادند. وقتی که مال های گردآوری شده را حساب کردند، از آنچه کروزوس انتظار داشت، بسیار بیشتر بود.
کورش رو به کروزوس کرد و گفت: "ثروت من اینجاست. اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها می بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند، مثل این است که تو نگهبان پول هایی که مبادا کسی آن را ببرد.".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: مجید پرنور)
ارسال شده در:

داستان سرایی

پنجشنبه 25 آذر 1395
05:37
امیرحسین ستوده بیدختی
داستان سرایی

داستان ها می توانند از ابزارهای قدرتمند رهبری باشند- به شرط آنکه خوب بیان شوند. برای استفاده از این ابزار، لازم است انواع داستان ها را بشناسید و بدانید در هر موقعیتی از کدام نوع باید استفاده کنید. داستان هایی که می توان از آنها در محیط کار استفاده کرد، به 6 نوع اصلی دسته بندی می شوند:

    داستان های "من کیستم": وقتی که هدایت یک تیم را آغاز می کنید، ممکن است اعضای تیم بدون آنکه شما را بشناسند، قضاوت هایی در موردتان داشته باشند. این نوع داستان می تواند تا حدودی شما را به آنها بشناساند.

    داستان های "چرا من اینجا هستم": این نوع داستان ها شباهت بسیار زیادی به نوع قبلی دارند. هدف، آن است که سوء ظن ها به اعتماد تبدیل شود و به تیم کمک شود تا دریابند که شما هیچ مورد پنهانی ندارید. به آنها نشان دهید که شخص خوبی هستید و مایلید برای دستیابی به هدفی مشترک، با یکدیگر همکاری کنید.

    داستان های آموزنده: از این نوع داستان برای شفاف ساختن یک درس استفاده کنید؛ و همچنین برای کمک به افرادتان تا به خاطر بسپارند که در وهله اول به چه منظور، کاری را انجام می دهند.

    داستان های الهام بخش: از این نوع داستان برای القای امید به افرادتان کمک بگیرید، خصوصاً هنگامی که لازم باشد گاهگاهی به آنها یادآوری کنید که چرا کاری را که باید انجام بدهند، انجام می دهند.

    داستان های "ارزش ها در عمل": مفهوم هر ارزشی می تواند از فردی به فرد دیگر، متفاوت باشد. اگر ارزشی را از تیم خود انتظار دارید (مثلاً سطح بالایی از ارائه خدمات به مشتری)، ابتدا برای آنها تعریف کنید که آن ارزش برای شما چه مفهومی دارد؛ سپس داستانی را برایشان بگویید که کاملاً نشان دهد که ارائه خدمات به مشتری، از نظر شما یعنی چه.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


    داستان های "من می دانم به چه می اندیشید": هدف شما از گفتن این نوع داستان، آن است که به طرف مقابل خود بگویید که می توانید اعتراضات او را درک کنید؛ و سپس به او نشان دهید که چرا این اعتراضات در وضعیت کنونی قابل مطرح کردن یا قابل اجرا نیست.

داستان سرایی

پنجشنبه 25 آذر 1395
05:37
امیرحسین ستوده بیدختی
داستان سرایی

داستان ها می توانند از ابزارهای قدرتمند رهبری باشند- به شرط آنکه خوب بیان شوند. برای استفاده از این ابزار، لازم است انواع داستان ها را بشناسید و بدانید در هر موقعیتی از کدام نوع باید استفاده کنید. داستان هایی که می توان از آنها در محیط کار استفاده کرد، به 6 نوع اصلی دسته بندی می شوند:

    داستان های "من کیستم": وقتی که هدایت یک تیم را آغاز می کنید، ممکن است اعضای تیم بدون آنکه شما را بشناسند، قضاوت هایی در موردتان داشته باشند. این نوع داستان می تواند تا حدودی شما را به آنها بشناساند.

    داستان های "چرا من اینجا هستم": این نوع داستان ها شباهت بسیار زیادی به نوع قبلی دارند. هدف، آن است که سوء ظن ها به اعتماد تبدیل شود و به تیم کمک شود تا دریابند که شما هیچ مورد پنهانی ندارید. به آنها نشان دهید که شخص خوبی هستید و مایلید برای دستیابی به هدفی مشترک، با یکدیگر همکاری کنید.

    داستان های آموزنده: از این نوع داستان برای شفاف ساختن یک درس استفاده کنید؛ و همچنین برای کمک به افرادتان تا به خاطر بسپارند که در وهله اول به چه منظور، کاری را انجام می دهند.

    داستان های الهام بخش: از این نوع داستان برای القای امید به افرادتان کمک بگیرید، خصوصاً هنگامی که لازم باشد گاهگاهی به آنها یادآوری کنید که چرا کاری را که باید انجام بدهند، انجام می دهند.

    داستان های "ارزش ها در عمل": مفهوم هر ارزشی می تواند از فردی به فرد دیگر، متفاوت باشد. اگر ارزشی را از تیم خود انتظار دارید (مثلاً سطح بالایی از ارائه خدمات به مشتری)، ابتدا برای آنها تعریف کنید که آن ارزش برای شما چه مفهومی دارد؛ سپس داستانی را برایشان بگویید که کاملاً نشان دهد که ارائه خدمات به مشتری، از نظر شما یعنی چه.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


    داستان های "من می دانم به چه می اندیشید": هدف شما از گفتن این نوع داستان، آن است که به طرف مقابل خود بگویید که می توانید اعتراضات او را درک کنید؛ و سپس به او نشان دهید که چرا این اعتراضات در وضعیت کنونی قابل مطرح کردن یا قابل اجرا نیست.
ارسال شده در:

مرد و دو زنش

پنجشنبه 25 آذر 1395
04:19
امیرحسین ستوده بیدختی
مرد و دو زنش

در روزگاران قدیم، مردی میانسال، دو زن داشت. یکی از زن ها مسن و دیگری جوان بود. زن ها، شوهرشان را خیلی دوست داشتند و مایل بودند که او در سنی متناسب با آنها به نظر آید.
پس از گذشت چند سال، موهای مرد به اصطلاح جوگندمی شد. برای زن جوان این اتفاق، خوشایند نبود زیرا شوهرش را خیلی مسن تر از خودش نشان می داد. بنابراین هر شب موهای مرد را شانه می کرد و موهای سفیدش را می کَند.
اما سفید شدن موهای مرد، زن مسن تر را خوشحال کرده بود زیرا دوست نداشت دیگران او را با مادر شوهرش اشتباه بگیرند. او هر روز صبح موهای مرد را مرتب می کرد و تا جایی که می توانست موهای سیاه مرد را می کَند. نتیجه این شد که آن مرد، بعد از مدت کوتاهی فهمید کاملاً طاس شده است.

نکته:
اگر به همه خواسته های متفاوت و متناقض اطرافیان خود پاسخ دهید بزودی خواهد فهمید که چیزی برای پاسخگویی نخواهید داشت.
کسی که اصول و قواعد را برای تأثیرگذاری بر دیگران، راضی کردن و یا همراهی آنان، زیر پا گذارد، در نهایت به شرایطی خواهد رسید که دیگران در برخورد با او، اصول و قواعد لازم را رعایت نمی کنند.
"نه" کلمه ای دوحرفی، اما یکی از مهمترین کلمات در رهبری، مدیریت و رشد شغلی است. یادگیری "نه" گفتن (در مواقع لزوم)، یکی از مهمترین مهارت های کاری، سازمانی و مدیریتی است. "نه" گفتن به معنی نپذیرفتن کار و مسئولیت، یا از زیر کار در رفتن نیست، بلکه روشی برای کنترل داشتن بر کار و زندگی شخصی و تعادل بین آنهاست به گونه ای که هم از عهده وظایف و مسئولیت ها به خوبی برآیید و هم رضایت شغلی داشته باشید.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت راهکار مدیریت)

مرد و دو زنش

پنجشنبه 25 آذر 1395
04:19
امیرحسین ستوده بیدختی
مرد و دو زنش

در روزگاران قدیم، مردی میانسال، دو زن داشت. یکی از زن ها مسن و دیگری جوان بود. زن ها، شوهرشان را خیلی دوست داشتند و مایل بودند که او در سنی متناسب با آنها به نظر آید.
پس از گذشت چند سال، موهای مرد به اصطلاح جوگندمی شد. برای زن جوان این اتفاق، خوشایند نبود زیرا شوهرش را خیلی مسن تر از خودش نشان می داد. بنابراین هر شب موهای مرد را شانه می کرد و موهای سفیدش را می کَند.
اما سفید شدن موهای مرد، زن مسن تر را خوشحال کرده بود زیرا دوست نداشت دیگران او را با مادر شوهرش اشتباه بگیرند. او هر روز صبح موهای مرد را مرتب می کرد و تا جایی که می توانست موهای سیاه مرد را می کَند. نتیجه این شد که آن مرد، بعد از مدت کوتاهی فهمید کاملاً طاس شده است.

نکته:
اگر به همه خواسته های متفاوت و متناقض اطرافیان خود پاسخ دهید بزودی خواهد فهمید که چیزی برای پاسخگویی نخواهید داشت.
کسی که اصول و قواعد را برای تأثیرگذاری بر دیگران، راضی کردن و یا همراهی آنان، زیر پا گذارد، در نهایت به شرایطی خواهد رسید که دیگران در برخورد با او، اصول و قواعد لازم را رعایت نمی کنند.
"نه" کلمه ای دوحرفی، اما یکی از مهمترین کلمات در رهبری، مدیریت و رشد شغلی است. یادگیری "نه" گفتن (در مواقع لزوم)، یکی از مهمترین مهارت های کاری، سازمانی و مدیریتی است. "نه" گفتن به معنی نپذیرفتن کار و مسئولیت، یا از زیر کار در رفتن نیست، بلکه روشی برای کنترل داشتن بر کار و زندگی شخصی و تعادل بین آنهاست به گونه ای که هم از عهده وظایف و مسئولیت ها به خوبی برآیید و هم رضایت شغلی داشته باشید.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت راهکار مدیریت)
ارسال شده در:

داستانی زیبا از مولانا

پنجشنبه 25 آذر 1395
04:19
امیرحسین ستوده بیدختی
داستانی زیبا از مولانا

پیرمردی تهیدست، زندگی را در فقر و تنگدستی می گذراند و به سختی برای زن و فرزندانش، قوت و غذایی ناچیز فراهم می ساخت. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقانی مقداری گندم در دامن لباسش ریخت. پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و به سوی خانه دوید. در همان حال با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها از خدا یاری می طلبید و تکرار می گرد: "ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گرهی از گره های زندگی ما بگشای".
پیرمرد در همین حال بود که ناگهان گرهی از گره های دامنش باز شد و تمامی گندم ها به زمین ریخت!!!
او بشدت ناراحت و غمگین شد و رو به خدا کرد و گفت:
"من تو را کی گفـتم ای یار عزیز
کاین گره بگشـای و گندم را بریز
آن گــره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود"
پیرمرد بسیار ناراحت نشست تا گندم ها را از زمین جمع کند، ولی در کمال ناباوری دید که دانه های گندم روی ظرفی از طلا ریخته است!!!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


مولانا:
تو مبین اندر درخـتی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه ...

(فرستنده: سمیرا پرنور

داستانی زیبا از مولانا

پنجشنبه 25 آذر 1395
04:19
امیرحسین ستوده بیدختی
داستانی زیبا از مولانا

پیرمردی تهیدست، زندگی را در فقر و تنگدستی می گذراند و به سختی برای زن و فرزندانش، قوت و غذایی ناچیز فراهم می ساخت. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقانی مقداری گندم در دامن لباسش ریخت. پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و به سوی خانه دوید. در همان حال با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها از خدا یاری می طلبید و تکرار می گرد: "ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گرهی از گره های زندگی ما بگشای".
پیرمرد در همین حال بود که ناگهان گرهی از گره های دامنش باز شد و تمامی گندم ها به زمین ریخت!!!
او بشدت ناراحت و غمگین شد و رو به خدا کرد و گفت:
"من تو را کی گفـتم ای یار عزیز
کاین گره بگشـای و گندم را بریز
آن گــره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود"
پیرمرد بسیار ناراحت نشست تا گندم ها را از زمین جمع کند، ولی در کمال ناباوری دید که دانه های گندم روی ظرفی از طلا ریخته است!!!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


مولانا:
تو مبین اندر درخـتی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه ...

(فرستنده: سمیرا پرنور
ارسال شده در:

جلسه موش ها

پنجشنبه 25 آذر 1395
04:05
امیرحسین ستوده بیدختی
جلسه موش ها

تعدادی موش در یک مزرعه زندگی می کردند. موش ها روزگار خوشی نداشتند، چرا که گربه ای در مزرعه بود که آنها را شکار می کرد. موش ها در یک ترس همیشگی به سر می بردند و ممکن بود در هر وقت از شب و روز در چنگال های تیز گربه چابک قرار گرفتار شوند.
موش ها جلسه ای تشکیل دادند تا حداقل راهی پیدا کنند که از وجود گربه در اطراف خود باخبر شوند و بتوانند عکس العملی مناسب از خود بروز دهند. طرح های مختلفی مورد بررسی قرار گرفت اما هیچکدام پذیرفته نشد.
در آخر یک موش جوان ایستاد و گفت: "من یک طرح خیلی ساده دارم اما کاملاً مؤثر خواهد بود. تنها کاری که باید انجام دهیم این است که یک زنگوله به گردن گربه ببندیم. وقتی صدای زنگوله را می شنویم خواهیم فهمید که دشمن در حال آمدن است."
همه موش ها از این طرح، شگفت زده شده بودند و آنرا تحسین می کردند. در بین همهمه موش ها، یک موش پیر بلند شد و گفت: "من هم قبول دارم که طرح موش جوان، طرح بسیار خوبی است. اما اجازه بدهید بپرسم: چه کسی زنگوله را به گردن گربه خواهد بست؟"
موش ها به یکدیگر نگاه می کردند و هیچکس حرفی نمی زد. سپس موش پیر گفت: "ارائه راهکارهای غیرممکن خیلی آسان است."

از یک دیدگاه:

    به عمل کار برآید، به سخندانی نیست.
    گفتن اینکه کاری انجام شود یک چیز است، اما انجام دادن آن چیز دیگری است.
    پیشنهاد دهنده طرح را مجری اجرای آن کنید.
    جلسات اثربخش تشکیل دهید.

از دیدگاه دیگر:

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


    اجازه دهید در جلسات از تکنیک های طوفان فکری و حل مسئله به خوبی استفاده شود.
    ایده کشی نکنید.
    به همه اعضای جلسه اجازه فکر کردن و صحبت کردن بدهید.
    راهکاری که از دید یک فرد غیرممکن به نظر می رسد، می تواند از نظر فردی دیگر دارای روشی عملی و ممکن باشد.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)


جلسه موش ها

پنجشنبه 25 آذر 1395
04:05
امیرحسین ستوده بیدختی
جلسه موش ها

تعدادی موش در یک مزرعه زندگی می کردند. موش ها روزگار خوشی نداشتند، چرا که گربه ای در مزرعه بود که آنها را شکار می کرد. موش ها در یک ترس همیشگی به سر می بردند و ممکن بود در هر وقت از شب و روز در چنگال های تیز گربه چابک قرار گرفتار شوند.
موش ها جلسه ای تشکیل دادند تا حداقل راهی پیدا کنند که از وجود گربه در اطراف خود باخبر شوند و بتوانند عکس العملی مناسب از خود بروز دهند. طرح های مختلفی مورد بررسی قرار گرفت اما هیچکدام پذیرفته نشد.
در آخر یک موش جوان ایستاد و گفت: "من یک طرح خیلی ساده دارم اما کاملاً مؤثر خواهد بود. تنها کاری که باید انجام دهیم این است که یک زنگوله به گردن گربه ببندیم. وقتی صدای زنگوله را می شنویم خواهیم فهمید که دشمن در حال آمدن است."
همه موش ها از این طرح، شگفت زده شده بودند و آنرا تحسین می کردند. در بین همهمه موش ها، یک موش پیر بلند شد و گفت: "من هم قبول دارم که طرح موش جوان، طرح بسیار خوبی است. اما اجازه بدهید بپرسم: چه کسی زنگوله را به گردن گربه خواهد بست؟"
موش ها به یکدیگر نگاه می کردند و هیچکس حرفی نمی زد. سپس موش پیر گفت: "ارائه راهکارهای غیرممکن خیلی آسان است."

از یک دیدگاه:

    به عمل کار برآید، به سخندانی نیست.
    گفتن اینکه کاری انجام شود یک چیز است، اما انجام دادن آن چیز دیگری است.
    پیشنهاد دهنده طرح را مجری اجرای آن کنید.
    جلسات اثربخش تشکیل دهید.

از دیدگاه دیگر:

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


    اجازه دهید در جلسات از تکنیک های طوفان فکری و حل مسئله به خوبی استفاده شود.
    ایده کشی نکنید.
    به همه اعضای جلسه اجازه فکر کردن و صحبت کردن بدهید.
    راهکاری که از دید یک فرد غیرممکن به نظر می رسد، می تواند از نظر فردی دیگر دارای روشی عملی و ممکن باشد.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)


ارسال شده در:

بخت بیدار

سه شنبه 23 آذر 1395
04:10
امیرحسین ستوده بیدختی
بخت بیدار

در زمان های دور، مردی بود که همیشه از زندگی خود گله داشت و می گفت: "بخت با من یار نیست و تا وقتی که بخت من خواب است، زندگی من بهبود نمی یابد".
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟".
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند".
گرگ گفت: "می شود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سردردهای وحشتناک می شوم؟".
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند. یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت: "ای مرد کجا می روی؟".
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند".
کشاورز گفت: "می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است که من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمی کند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال، سرخوردگی و بدهکاری است؟".
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن، همگی نظامی بودند و همیشه آماده برای جنگ. شاه آن شهر او را خواست و پرسید: "ای مرد کجا می روی؟".
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند".
شاه گفت: "آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان به سر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم و با داشتن ثروت بسیار و سربازان شجاع، تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام؟".
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. پس از راهپیمایی بسیار، بالأخره جادوگر را یافت و ماجراها را برایش تعریف کرد.
جادوگر مدتی بر چهره مرد نگریست و سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت: "از امروز بخت تو بیدار شده است، برو و از آن لذت ببر!".
مرد با بختی بیدار بازگشت. به شاه شهر نظامیان گفت: "تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد. با مردم خود یک رنگ نبوده ای. از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت، تو را می آزارد. اما چاره کار تو ازدواج است. تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز؛ مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.".
شاه اندیشید و گفت: "حالا که تو راز مرا و نیاز مرا می دانی، با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم.".
مرد خندید و گفت: "بخت من تازه بیدار شده است. نمی توانم خود را اسیر تو نمایم. من باید بروم و بخت خود را بیازمایم. می خواهم ببینم چه چیزی برایم جفت و جور کرده است!" و رفت ...
به دهقان گفت: "وصیت پدرت درست بوده است. در زیر این زمین گنجی نهفته است که با وجود آن، نه تنها تو، که خاندانت تا هفت پشت، ثروتمند خواهند زیست.".
کشاورز گفت: "پس اگر چنین است، تو را هم از این گنج نصیبی است. بیا با هم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.".
مرد خندید و گفت: "بخت من تازه بیدار شده است. نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم. من باید بروم و بخت خود را بیازمایم. می خواهم ببینم چه چیزی برایم جفت و جور کرده است!" و رفت ...

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و گفت: "سردردهای تو از یکنواختی خوراک است. اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و تهی مغز را بخوری، دیگر سردرد نخواهی داشت!".
شما اگر جای گرگ بودید، چکار می کردید؟
بله، درست است! گرگ همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید؛ مرد بیدار بخت قصه ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

(منبع: خبرنامه شرکت آسیاتک)
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

بخت بیدار

سه شنبه 23 آذر 1395
04:10
امیرحسین ستوده بیدختی
بخت بیدار

در زمان های دور، مردی بود که همیشه از زندگی خود گله داشت و می گفت: "بخت با من یار نیست و تا وقتی که بخت من خواب است، زندگی من بهبود نمی یابد".
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد کجا می روی؟".
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند".
گرگ گفت: "می شود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سردردهای وحشتناک می شوم؟".
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند. یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت: "ای مرد کجا می روی؟".
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند".
کشاورز گفت: "می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است که من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمی کند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال، سرخوردگی و بدهکاری است؟".
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن، همگی نظامی بودند و همیشه آماده برای جنگ. شاه آن شهر او را خواست و پرسید: "ای مرد کجا می روی؟".
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند".
شاه گفت: "آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان به سر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم و با داشتن ثروت بسیار و سربازان شجاع، تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام؟".
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. پس از راهپیمایی بسیار، بالأخره جادوگر را یافت و ماجراها را برایش تعریف کرد.
جادوگر مدتی بر چهره مرد نگریست و سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت: "از امروز بخت تو بیدار شده است، برو و از آن لذت ببر!".
مرد با بختی بیدار بازگشت. به شاه شهر نظامیان گفت: "تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد. با مردم خود یک رنگ نبوده ای. از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت، تو را می آزارد. اما چاره کار تو ازدواج است. تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز؛ مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.".
شاه اندیشید و گفت: "حالا که تو راز مرا و نیاز مرا می دانی، با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم.".
مرد خندید و گفت: "بخت من تازه بیدار شده است. نمی توانم خود را اسیر تو نمایم. من باید بروم و بخت خود را بیازمایم. می خواهم ببینم چه چیزی برایم جفت و جور کرده است!" و رفت ...
به دهقان گفت: "وصیت پدرت درست بوده است. در زیر این زمین گنجی نهفته است که با وجود آن، نه تنها تو، که خاندانت تا هفت پشت، ثروتمند خواهند زیست.".
کشاورز گفت: "پس اگر چنین است، تو را هم از این گنج نصیبی است. بیا با هم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.".
مرد خندید و گفت: "بخت من تازه بیدار شده است. نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم. من باید بروم و بخت خود را بیازمایم. می خواهم ببینم چه چیزی برایم جفت و جور کرده است!" و رفت ...

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و گفت: "سردردهای تو از یکنواختی خوراک است. اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و تهی مغز را بخوری، دیگر سردرد نخواهی داشت!".
شما اگر جای گرگ بودید، چکار می کردید؟
بله، درست است! گرگ همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید؛ مرد بیدار بخت قصه ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.

(منبع: خبرنامه شرکت آسیاتک)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

تحریم مک دونالد

سه شنبه 23 آذر 1395
03:55
امیرحسین ستوده بیدختی
تحریم مک دونالد

شركت مك دونالد شعبه عربستان، در یك اقدام تبلیغاتی برای جام جهانی 2002، ‏روی كیسه ها، بسته بندی ها و پاكت هایی كه به مشتری می داد، پرچم تمام كشور ‏های شركت كننده در جام جهانی 2002 را چاپ كرد. این یك اقدام تبلیغاتی بود برای ‏فروش بیشتر.
مك ‏دونالد شعبه عربستان فكر می كرد كه چون عربستان یكی از كشورهای شركت كننده در این جام است، اگر پرچم این كشور هم به عنوان یكی از ‏شركت كننده ها بر روی بسته بندی ها باشد، مردم استقبال بیشتری از شعبه مك ‏دونالد خواهند كرد.
به یكباره شعبه مك دونالد عربستان، توسط مشتریان تحریم شد!‏ مشتریان به شدت ناراضی شدند. مدیران ارشد مك دونالد متعجب بودند چون فكر می ‏كردند با این اقدام، موفقیت بسیار عظیمی كسب خواهند كرد ولی با یك شكست ‏واقعی روبرو شده بودند. دلیل چه بود؟
روی پرچم عربستان، نام مقدس خداوند نقش بسته و طبیعی است كیسه هایی كه ‏ساندویچ های مك دونالد در آن قرار دارد، بعد از مصرف در سطل زباله انداخته می ‏شوند. مردم عربستان به شدت ناراحت بودند و نارضایتی اوج گرفت. مك ‏دونالد شعبه عربستان متوجه شد كه چه خطای بزرگی مرتكب شده است.
مك دونالد شعبه عربستان، قراردادی را با تمامی شركت ‏های خدماتی فعال بست تا همه این كیسه ها را از سطح شهر جمع آوری كنند و ‏البته این اقدام خود را در روزنامه ها و بیلبوردها و در مراكز تبلیغاتی دیگر به اطلاع ‏مردم رساند. سپس به مردم اعلام كرد كه هر كسی یك كیسه جمع آوری و ارائه ‏كند، یك مك دونالد رایگان دریافت خواهد كرد و اینگونه از یك شكست حتمی رهایی ‏پیدا كرد و توانست دوباره موفقیت خود را در بین مردم كسب كند.‏

نکته ها:

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


    در برخورد با نیروی انسانی، به آداب، سنن و مذهب آنان توجه داشته باشید و به آنها احترام بگذارید.
    پرومود باترا می گوید: "با روی خوش به اشتباه خود اعتراف كنید. حتی مداد مدیر عامل هم در انتهایش مداد پاك كنی دارد."
    به ارزش های سازمانی متعهد باشید هر چند لازم باشد برای آنها هزینه زیادی بپردازید.
    آلبرت اینشتین می گوید: "کسی كه هرگز اشتباه نكرده، هرگز چیزی را امتحان نكرده است."
    از جنبه های مختلف یک اشتباه، بهره برداری مثبت کنید. در این داستان، اقدامات انجام شده برای رفع اشتباه، خود به یک مجموعه ابزار تبلیغاتی تبدیل شده است.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)

تحریم مک دونالد

سه شنبه 23 آذر 1395
03:55
امیرحسین ستوده بیدختی
تحریم مک دونالد

شركت مك دونالد شعبه عربستان، در یك اقدام تبلیغاتی برای جام جهانی 2002، ‏روی كیسه ها، بسته بندی ها و پاكت هایی كه به مشتری می داد، پرچم تمام كشور ‏های شركت كننده در جام جهانی 2002 را چاپ كرد. این یك اقدام تبلیغاتی بود برای ‏فروش بیشتر.
مك ‏دونالد شعبه عربستان فكر می كرد كه چون عربستان یكی از كشورهای شركت كننده در این جام است، اگر پرچم این كشور هم به عنوان یكی از ‏شركت كننده ها بر روی بسته بندی ها باشد، مردم استقبال بیشتری از شعبه مك ‏دونالد خواهند كرد.
به یكباره شعبه مك دونالد عربستان، توسط مشتریان تحریم شد!‏ مشتریان به شدت ناراضی شدند. مدیران ارشد مك دونالد متعجب بودند چون فكر می ‏كردند با این اقدام، موفقیت بسیار عظیمی كسب خواهند كرد ولی با یك شكست ‏واقعی روبرو شده بودند. دلیل چه بود؟
روی پرچم عربستان، نام مقدس خداوند نقش بسته و طبیعی است كیسه هایی كه ‏ساندویچ های مك دونالد در آن قرار دارد، بعد از مصرف در سطل زباله انداخته می ‏شوند. مردم عربستان به شدت ناراحت بودند و نارضایتی اوج گرفت. مك ‏دونالد شعبه عربستان متوجه شد كه چه خطای بزرگی مرتكب شده است.
مك دونالد شعبه عربستان، قراردادی را با تمامی شركت ‏های خدماتی فعال بست تا همه این كیسه ها را از سطح شهر جمع آوری كنند و ‏البته این اقدام خود را در روزنامه ها و بیلبوردها و در مراكز تبلیغاتی دیگر به اطلاع ‏مردم رساند. سپس به مردم اعلام كرد كه هر كسی یك كیسه جمع آوری و ارائه ‏كند، یك مك دونالد رایگان دریافت خواهد كرد و اینگونه از یك شكست حتمی رهایی ‏پیدا كرد و توانست دوباره موفقیت خود را در بین مردم كسب كند.‏

نکته ها:

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


    در برخورد با نیروی انسانی، به آداب، سنن و مذهب آنان توجه داشته باشید و به آنها احترام بگذارید.
    پرومود باترا می گوید: "با روی خوش به اشتباه خود اعتراف كنید. حتی مداد مدیر عامل هم در انتهایش مداد پاك كنی دارد."
    به ارزش های سازمانی متعهد باشید هر چند لازم باشد برای آنها هزینه زیادی بپردازید.
    آلبرت اینشتین می گوید: "کسی كه هرگز اشتباه نكرده، هرگز چیزی را امتحان نكرده است."
    از جنبه های مختلف یک اشتباه، بهره برداری مثبت کنید. در این داستان، اقدامات انجام شده برای رفع اشتباه، خود به یک مجموعه ابزار تبلیغاتی تبدیل شده است.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)
ارسال شده در:

حکایت آن درخت و اخلاص و قدرت

سه شنبه 23 آذر 1395
03:38
امیرحسین ستوده بیدختی
حکایت آن درخت و اخلاص و قدرت

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: "فلان جا درختی است و قومی آنرا می پرستند.".
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد و گفت: "ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!"
عابد گفت: "نه، بریدن درخت اولویت دارد.".
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.
ابلیس در این میان گفت: "دست بدار تا سخنی بگویم؛ تو که پیامبر نیستی و خدا تو را بر این کار مأمور ننموده است. به خانه برگرد تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است.".
عابد با خود گفت: "راست می گوید؛ یکی از آن دو به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم." و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و برگرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت.
باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت: "کجا؟".
عابد گفت: "تا آن درخت برکنم.".
گفت: "دروغ است؛ به خدا هرگز نتوانی کند.".
در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت: "دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟".
ابلیس گفت: "آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

فرآیندهای تصفیه آب و فاضلاب - مطالب ابر داستان


فرآیندهای تصفیه آب و فاضلاب - مطالب ابر داستان,مقالات و مسائل آب و فاضلاب، محیط زیست
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به فرآیندهای تصفیه آب و فاضلاب است. ||