تبلیغات
فرآیندهای تصفیه آب و فاضلاب - مطالب ابر داستان

درحال مشاهده: فرآیندهای تصفیه آب و فاضلاب - مطالب ابر داستان


ادعونی
اهدای خون
موسسه محک
اهداء عضو

فاصله حرف تا عمل

دوشنبه 29 آذر 1395
11:55
امیرحسین ستوده بیدختی
فاصله حرف تا عمل

مادر تنها کنج خانه نشسته بود و پسرک، بی توجه غرق در فیسبوک، این پست را گذاشت تا لایک جمع کند: "همه هستیم، مادرم."

**********

دخترک در لاین، عکس کارگری پیر را گذاشت و زیرش نوشت: "پدرای زحمتکش چند تا لایک دارن؟"
همزمان پدر پیرش صدایش کرد: "دخترم ناهار آماده است."
دختر داد زد: "من میل ندارم، صد دفعه نگفتم وقتی تو اتاقم هستم، انقد صدام نکنید!"
پست دخترک کلی لایک خورده بود!

**********

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


مرد تابلوی خاتم کاری شده زیبایی را که خریده بود، روی دیوار نصب کرد. همسرش گفت: "زنگ زدی، حال برادر بیمارت رو بپرسی؟"
مرد با عصبانیت گفت: "الآن حوصله ندارم."
روی تابلوی خاتم کاری نوشته شده بود: "بیا تا قدر یکدیگر بدانیم."

(منبع: سایت یکی بود)


برچسب ها:داستان ،داستانک ،

فاصله حرف تا عمل

دوشنبه 29 آذر 1395
11:55
امیرحسین ستوده بیدختی
فاصله حرف تا عمل

مادر تنها کنج خانه نشسته بود و پسرک، بی توجه غرق در فیسبوک، این پست را گذاشت تا لایک جمع کند: "همه هستیم، مادرم."

**********

دخترک در لاین، عکس کارگری پیر را گذاشت و زیرش نوشت: "پدرای زحمتکش چند تا لایک دارن؟"
همزمان پدر پیرش صدایش کرد: "دخترم ناهار آماده است."
دختر داد زد: "من میل ندارم، صد دفعه نگفتم وقتی تو اتاقم هستم، انقد صدام نکنید!"
پست دخترک کلی لایک خورده بود!

**********

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


مرد تابلوی خاتم کاری شده زیبایی را که خریده بود، روی دیوار نصب کرد. همسرش گفت: "زنگ زدی، حال برادر بیمارت رو بپرسی؟"
مرد با عصبانیت گفت: "الآن حوصله ندارم."
روی تابلوی خاتم کاری نوشته شده بود: "بیا تا قدر یکدیگر بدانیم."

(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

باخت کاسپاروف

دوشنبه 29 آذر 1395
11:54
امیرحسین ستوده بیدختی
باخت کاسپاروف

کاسپاروف معروف، در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند. او اینگونه عنوان کرد:
"در بازی با او نمی دانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت می گشتم. گاهی به خیال خودم نقشه اش را خوانده، حرکت بعدیش را پیش بینی می کردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم. تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آنقدر در پی حرکت های او بودم و دنباله رو مسیر او شدم که مهره های خودم را گم کردم. بعد که بسادگی مات شدم، فهمیدم حرکت های او از سر مهارت نداشتن بود و فقط مهره ها را حرکت می داد و من از لذت بازی غافل شدم، چون به دنبال نقشه ای بودم که وجود نداشت. بازی را باختم اما درس بزرگتری گرفتم و آن اینکه تمام حرکت ها از سر حیله نیست. آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم و به دنبال نقشه هایش می گردیم، آنجاست که مسیر را گم می کنیم و می بازیم."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)


باخت کاسپاروف

دوشنبه 29 آذر 1395
11:54
امیرحسین ستوده بیدختی
باخت کاسپاروف

کاسپاروف معروف، در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند. او اینگونه عنوان کرد:
"در بازی با او نمی دانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت می گشتم. گاهی به خیال خودم نقشه اش را خوانده، حرکت بعدیش را پیش بینی می کردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم. تمرکز می کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آنقدر در پی حرکت های او بودم و دنباله رو مسیر او شدم که مهره های خودم را گم کردم. بعد که بسادگی مات شدم، فهمیدم حرکت های او از سر مهارت نداشتن بود و فقط مهره ها را حرکت می داد و من از لذت بازی غافل شدم، چون به دنبال نقشه ای بودم که وجود نداشت. بازی را باختم اما درس بزرگتری گرفتم و آن اینکه تمام حرکت ها از سر حیله نیست. آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم و به دنبال نقشه هایش می گردیم، آنجاست که مسیر را گم می کنیم و می بازیم."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:

نحوه خواندن لوح زندگی

دوشنبه 29 آذر 1395
11:30
امیرحسین ستوده بیدختی
نحوه خواندن لوح زندگی

مرد ثروتمندی که زن و فرزند نداشت، به پایان زندگیش رسیده بود. کاغذ و قلمی برداشت تا وصیت نامه خود را بنویسد. او نوشت:" تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم نه برای برادرزاده ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران." اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و انرا نقطه گذاری نماید. پس تکلیف آن همه ثروت چه می شد؟
برادرزاده او تصمیم گرفت وصیت نامه را اینگونه تغییر دهد: " تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران."
خواهر او که موافق نبود، آنرا اینگونه نقطه گذاری کرد: "تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم، نه برای برادرزاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران."
خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و ان را به روش خودش نقطه گذاری کرد: "تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام؟ هرگز! به خیاط. هیچ برای فقیران."
پس از شنیدن این ماجرا، فقیران شهر همگی جمع شدند تا آنها هم نظر خود را اعلام کنند: " تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام؟ هرگز! به خیاط؟ هیچ! برای فقیران."

نتیجه: به واقع زندگی نیز چنین است. خداوند نسخه ای از هستی و زندگی به ما می دهد که در آن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید با عملکرد و روش خودمان آنرا نقطه گذاری کنیم و بخوانیم. از زمان تولد تا مرگ، تمام نقطه گذاری ها دست ماست. به یاد داشته باشیم که فارغ از هرگونه باور و تفکری نسبت به هستی و زندگی، از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ، همه چیز بستگی به روش نقطه گذاری ما دارد.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



نحوه خواندن لوح زندگی

دوشنبه 29 آذر 1395
11:30
امیرحسین ستوده بیدختی
نحوه خواندن لوح زندگی

مرد ثروتمندی که زن و فرزند نداشت، به پایان زندگیش رسیده بود. کاغذ و قلمی برداشت تا وصیت نامه خود را بنویسد. او نوشت:" تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم نه برای برادرزاده ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران." اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و انرا نقطه گذاری نماید. پس تکلیف آن همه ثروت چه می شد؟
برادرزاده او تصمیم گرفت وصیت نامه را اینگونه تغییر دهد: " تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران."
خواهر او که موافق نبود، آنرا اینگونه نقطه گذاری کرد: "تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم، نه برای برادرزاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران."
خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و ان را به روش خودش نقطه گذاری کرد: "تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام؟ هرگز! به خیاط. هیچ برای فقیران."
پس از شنیدن این ماجرا، فقیران شهر همگی جمع شدند تا آنها هم نظر خود را اعلام کنند: " تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام؟ هرگز! به خیاط؟ هیچ! برای فقیران."

نتیجه: به واقع زندگی نیز چنین است. خداوند نسخه ای از هستی و زندگی به ما می دهد که در آن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید با عملکرد و روش خودمان آنرا نقطه گذاری کنیم و بخوانیم. از زمان تولد تا مرگ، تمام نقطه گذاری ها دست ماست. به یاد داشته باشیم که فارغ از هرگونه باور و تفکری نسبت به هستی و زندگی، از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ، همه چیز بستگی به روش نقطه گذاری ما دارد.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



ارسال شده در:

آیا ما هم معتاد هستیم؟

یکشنبه 28 آذر 1395
11:10
امیرحسین ستوده بیدختی
آیا ما هم معتاد هستیم؟

روزی از دکتری دعوت شد تا در جمع معتادان به الکل سخنرانی کند. دکتر قصد داشت عملاً به افراد حاضر در آن جمع نشان دهد که نوشیدن الکل برای سلامتی بسیار مضر و خطرناک است.
او دو لیوان برداشت. در یکی از لیوان ها آب مقطر و در لیوان دومی الکل ریخت. سپس یک کرم خاکی را در لیوان آب مقطر انداخت. کرم آرام آرام شنا کرد و خود را به سطح آب رساند. آنگاه یک کرم خاکی دیگر داخل لیوان محتوی الکل خالص انداخت. کرم پیش روی همه تکه تکه شد.
دکتر رو به جمعیت کرد و پرسید چه نتیجه‌ای می‌توانند از این آزمایش بگیرند. یکی از حضار جواب داد: "اگر الکل بخورید، کرم وارد معده شما نمی‌شود!".

نکته: هنگامی که چیزی را، چه خوب و چه بد، باور داریم، سعی می‌کنیم به همه چیز از همان منظر نگاه کنیم. ما همان حرفی را می‌شنویم که خواهان شنیدنش هستیم و بر همان اساس نیز استنباط می‌کنیم، تا اینکه شکل عادت به خود بگیرد. مهم آن است که برای اتخاذ تصمیم عاقلانه، بر تمامی زوایای یک رخداد دقیق شویم.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)


آیا ما هم معتاد هستیم؟

یکشنبه 28 آذر 1395
11:10
امیرحسین ستوده بیدختی
آیا ما هم معتاد هستیم؟

روزی از دکتری دعوت شد تا در جمع معتادان به الکل سخنرانی کند. دکتر قصد داشت عملاً به افراد حاضر در آن جمع نشان دهد که نوشیدن الکل برای سلامتی بسیار مضر و خطرناک است.
او دو لیوان برداشت. در یکی از لیوان ها آب مقطر و در لیوان دومی الکل ریخت. سپس یک کرم خاکی را در لیوان آب مقطر انداخت. کرم آرام آرام شنا کرد و خود را به سطح آب رساند. آنگاه یک کرم خاکی دیگر داخل لیوان محتوی الکل خالص انداخت. کرم پیش روی همه تکه تکه شد.
دکتر رو به جمعیت کرد و پرسید چه نتیجه‌ای می‌توانند از این آزمایش بگیرند. یکی از حضار جواب داد: "اگر الکل بخورید، کرم وارد معده شما نمی‌شود!".

نکته: هنگامی که چیزی را، چه خوب و چه بد، باور داریم، سعی می‌کنیم به همه چیز از همان منظر نگاه کنیم. ما همان حرفی را می‌شنویم که خواهان شنیدنش هستیم و بر همان اساس نیز استنباط می‌کنیم، تا اینکه شکل عادت به خود بگیرد. مهم آن است که برای اتخاذ تصمیم عاقلانه، بر تمامی زوایای یک رخداد دقیق شویم.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:

بشنو و باور مکن

یکشنبه 28 آذر 1395
11:07
امیرحسین ستوده بیدختی
بشنو و باور مکن

مردی خسیس تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داد. شیشه بر، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به او گفت: "باربری را صدا کن تا این صندوق را به خانه ات ببرد. من هم عصر برای نصب آنها می آیم."
مرد خسیس چند باربر را صدا کرد ولی سر قیمت با آنها به توافق نرسید. چشمش به مرد جوانی افتاد. به او گفت: "اگر این صندوق را برایم به خانه ببری، سه نصیحت به تو خواهم کرد که در زندگی به دردت خواهد خورد."
جوان پذیرفت. کمی که رفتند، باربر گفت: "بهتر است در بین راه یکی یکی سخنانت را بگوئی."
مرد خسیس فکری کرد و گفت: "اول آنکه اگر کسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سیری است، بشنو و باور مکن."
باربر از شنیدن این سخن ناراحت شد ولی فکر کرد شاید بقیه نصیحت ها بهتر از این باشد. بیشتر از نصف راه را سپری کرده بودند که باربر پرسید: "خوب نصیحت دومت چیست؟"
مرد یکباره چیزی به ذهنش رسید و گفت: "بله پسرم، نصیحت دوم این است، اگر گفتند پیاده رفتن از سواره رفتن بهتر است بشنو و باور مکن."
باربر فکر کرد نکند این مرد مرا سر کار گذاشته ولی باز هم چیزی نگفت. دیگر نزدیک منزل رسیده بودند که گفت: "خُب، نصیحت سومت را بگو". مرد گفت: "اگر کسی گفت باربری بهتر از تو وجود دارد، بشنو و باور مکن."
باربر خیلی عصبانی شد و خواست آن مرد را ادب کند. بنابراین صندوق را ول کرد و صندوق با شدت به زمین خورد. بعد رو کرد به مرد خسیس و گفت: "اگر کسی گفت که شیشه های این صندوق سالم است، بشنو و باور مکن."
از آن پس، وقتی کسی برای فریب دادن دیگران حرف بیهوده می زند، گفته می شود: "بشنو و باور مکن."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

بشنو و باور مکن

یکشنبه 28 آذر 1395
11:07
امیرحسین ستوده بیدختی
بشنو و باور مکن

مردی خسیس تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داد. شیشه بر، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به او گفت: "باربری را صدا کن تا این صندوق را به خانه ات ببرد. من هم عصر برای نصب آنها می آیم."
مرد خسیس چند باربر را صدا کرد ولی سر قیمت با آنها به توافق نرسید. چشمش به مرد جوانی افتاد. به او گفت: "اگر این صندوق را برایم به خانه ببری، سه نصیحت به تو خواهم کرد که در زندگی به دردت خواهد خورد."
جوان پذیرفت. کمی که رفتند، باربر گفت: "بهتر است در بین راه یکی یکی سخنانت را بگوئی."
مرد خسیس فکری کرد و گفت: "اول آنکه اگر کسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سیری است، بشنو و باور مکن."
باربر از شنیدن این سخن ناراحت شد ولی فکر کرد شاید بقیه نصیحت ها بهتر از این باشد. بیشتر از نصف راه را سپری کرده بودند که باربر پرسید: "خوب نصیحت دومت چیست؟"
مرد یکباره چیزی به ذهنش رسید و گفت: "بله پسرم، نصیحت دوم این است، اگر گفتند پیاده رفتن از سواره رفتن بهتر است بشنو و باور مکن."
باربر فکر کرد نکند این مرد مرا سر کار گذاشته ولی باز هم چیزی نگفت. دیگر نزدیک منزل رسیده بودند که گفت: "خُب، نصیحت سومت را بگو". مرد گفت: "اگر کسی گفت باربری بهتر از تو وجود دارد، بشنو و باور مکن."
باربر خیلی عصبانی شد و خواست آن مرد را ادب کند. بنابراین صندوق را ول کرد و صندوق با شدت به زمین خورد. بعد رو کرد به مرد خسیس و گفت: "اگر کسی گفت که شیشه های این صندوق سالم است، بشنو و باور مکن."
از آن پس، وقتی کسی برای فریب دادن دیگران حرف بیهوده می زند، گفته می شود: "بشنو و باور مکن."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

با جان و دل گوش دهید

یکشنبه 28 آذر 1395
10:50
امیرحسین ستوده بیدختی
با جان و دل گوش دهید

مردی که دیگر تحمل مشاجرات با همسر خود را نداشت، از استادی تقاضای کمک کرد.
او به استاد گفت: "به محض اینکه یکی از ما شروع به صحبت می کند، دیگری حرف او را قطع می کند. بحث آغاز می شود و کار ما به مشاجره می کشد. بعد هم هر دو بدخلق می شویم. در حالی که یکدیگر را بسیار دوست داریم، اما نمی توانیم به این وضعیت ادامه دهیم. دیگر نمی دانم که چه باید بکنم."
استاد گفت: "باید گوش کردن به سخنان همسرت را یاد بگیری. وقتی این اصل را رعایت کردی، دوباره نزد من بیا."
مرد سه ماه بعد نزد استاد آمد و گفت که یاد گرفته است به تمام سخنان همسرش گوش دهد. استاد لبخندی زد و گفت: "بسیار خوب. اگر می خواهی زندگی زناشویی موفقی داشته باشی، باید یاد بگیری به تمام حرف هایی که نمی زند هم گوش کنی."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

با جان و دل گوش دهید

یکشنبه 28 آذر 1395
10:50
امیرحسین ستوده بیدختی
با جان و دل گوش دهید

مردی که دیگر تحمل مشاجرات با همسر خود را نداشت، از استادی تقاضای کمک کرد.
او به استاد گفت: "به محض اینکه یکی از ما شروع به صحبت می کند، دیگری حرف او را قطع می کند. بحث آغاز می شود و کار ما به مشاجره می کشد. بعد هم هر دو بدخلق می شویم. در حالی که یکدیگر را بسیار دوست داریم، اما نمی توانیم به این وضعیت ادامه دهیم. دیگر نمی دانم که چه باید بکنم."
استاد گفت: "باید گوش کردن به سخنان همسرت را یاد بگیری. وقتی این اصل را رعایت کردی، دوباره نزد من بیا."
مرد سه ماه بعد نزد استاد آمد و گفت که یاد گرفته است به تمام سخنان همسرش گوش دهد. استاد لبخندی زد و گفت: "بسیار خوب. اگر می خواهی زندگی زناشویی موفقی داشته باشی، باید یاد بگیری به تمام حرف هایی که نمی زند هم گوش کنی."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

استخدام فروشنده

یکشنبه 28 آذر 1395
10:49
امیرحسین ستوده بیدختی
استخدام فروشنده

پسری در ایالت كالیفرنیا، در جستجوی کار، به یكی از فروشگاه های بزرگ كه همه چیز می فروشند، رفت.
مدیر فروشگاه به او گفت: "یك روز به صورت آزمایشی كار کن، بعد با توجه به نتیجه كارت، در مورد استخدام تو تصمیم می گیرم."
در پایان اولین روز كاری، مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید كه چند مشتری داشته. پسر پاسخ داد: "یك مشتری."
مدیر با تعجب گفت: "تنها یك مشتری؟ بی تجربه ترین فروشندگان در اینجا حداقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده؟"
پسر گفت: "134،999 دلار و 50 سنت."
مدیر فریاد كشید: "134،999 دلار و 50 سنت؟ مگه چی فروختی؟"
پسر گفت: "اول یك قلاب ماهیگیری كوچك فروختم، بعد یك قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یك چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یك چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. بعد پرسیدم كجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی. گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یك قایق توربوی دو موتوره به او فروختم. بعد پرسیدم ماشینتان چیست؟ می تواند این قایق را بكشد؟ گفت هوندا سیویك، من هم یك بلیزر دبلیو دی4 به او پیشنهاد دادم و او هم خرید."
مدیر با تعجب پرسید: "او آمده بود كه یك قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟"
پسر به آرامی گفت: "نه، او آمده بود یك بسته قرص سردرد بخرد كه من گفتم بیا برای آخر هفته ات یك برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم، شاید سردردت بهتر شد!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت راهکار مدیریت)


برچسب ها:داستان ،داستانک ،

استخدام فروشنده

یکشنبه 28 آذر 1395
10:49
امیرحسین ستوده بیدختی
استخدام فروشنده

پسری در ایالت كالیفرنیا، در جستجوی کار، به یكی از فروشگاه های بزرگ كه همه چیز می فروشند، رفت.
مدیر فروشگاه به او گفت: "یك روز به صورت آزمایشی كار کن، بعد با توجه به نتیجه كارت، در مورد استخدام تو تصمیم می گیرم."
در پایان اولین روز كاری، مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید كه چند مشتری داشته. پسر پاسخ داد: "یك مشتری."
مدیر با تعجب گفت: "تنها یك مشتری؟ بی تجربه ترین فروشندگان در اینجا حداقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده؟"
پسر گفت: "134،999 دلار و 50 سنت."
مدیر فریاد كشید: "134،999 دلار و 50 سنت؟ مگه چی فروختی؟"
پسر گفت: "اول یك قلاب ماهیگیری كوچك فروختم، بعد یك قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یك چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یك چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. بعد پرسیدم كجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی. گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یك قایق توربوی دو موتوره به او فروختم. بعد پرسیدم ماشینتان چیست؟ می تواند این قایق را بكشد؟ گفت هوندا سیویك، من هم یك بلیزر دبلیو دی4 به او پیشنهاد دادم و او هم خرید."
مدیر با تعجب پرسید: "او آمده بود كه یك قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟"
پسر به آرامی گفت: "نه، او آمده بود یك بسته قرص سردرد بخرد كه من گفتم بیا برای آخر هفته ات یك برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم، شاید سردردت بهتر شد!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت راهکار مدیریت)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

چند خارپشت دارید؟

شنبه 27 آذر 1395
11:53
امیرحسین ستوده بیدختی
چند خارپشت دارید؟

خارپشتی از یک مار تقاضا کرد که بگذار من نیز در لانه تو، مأوا گزینم و همخانه تو باشم. مار تقاضای خارپشت را پذیرفت و او را به لانه تنگ و کوچک خویش راه داد. چون لانه مار تنگ بود، خارهای تیز خارپشت هر دم به بدن نرم مار فرو می رفت و او را مجروح می ساخت اما مار از سر نجابت دم بر نمی آورد.
سرانجام مار گفت: "نگاه کن، ببین چگونه مجروح و خونین شده ام. می توانی لانه مرا ترک کنی؟"
خارپشت گفت: "من مشکلی ندارم، اگر تو ناراحتی می توانی لانه دیگری برای خود بیابی!"

نکته:
عادت ها ابتدا به صورت مهمان وارد می شوند، اما دیری نمی گذرد که خود را صاحبخانه می کنند و کنترل ما را به دست می گیرند.
مواظب خارپشت های عادت های منفی خود باشیم.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)


فرآیندهای تصفیه آب و فاضلاب - مطالب ابر داستان


فرآیندهای تصفیه آب و فاضلاب - مطالب ابر داستان,مقالات و مسائل آب و فاضلاب، محیط زیست
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به فرآیندهای تصفیه آب و فاضلاب است. ||