درحال مشاهده: فرآیندهای تصفیه آب و فاضلاب - مطالب ابر داستان


ادعونی
اهدای خون
موسسه محک
اهداء عضو

درگذشت همکار

شنبه 4 دی 1395
05:32
امیرحسین ستوده بیدختی
درگذشت همکار

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
"دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت!!. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود، دعوت می کنیم".
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آنها در اداره می شده که بوده است. این کنجکاوی، تقریباً تمامی کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد می شد، هیجان هم بالا رفت. همه پیش خود فکر می کردند: "این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره می شد؟ به هر حال خوب شد که مرد!!".
کارمندان در صفی قرار گرفتند. آنها یکی یکی نزدیک تابوت می رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می کردند، ناگهان خشکشان می زد و زبانشان بند می آمد. آینه ای درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می کرد، تصویر خود را می دید. نوشته ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
"تنها یک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگیتان را متحول کنید. شما تنها کسی هستید که می توانید بر روی شادی ها، تصورات و وموفقیت هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان کمک کنید. زندگی شما وقتی که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگیتان یا محل کارتان تغییر می کند، دستخوش تغییر نمی شود. زندگی شما فقط وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنید. باورهای محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان می باشید. مهمترین رابطه ای که در زندگی می توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن ها و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان واقعیت های زندگی خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)


برچسب ها:داستان ،داستانک ،

درگذشت همکار

شنبه 4 دی 1395
05:32
امیرحسین ستوده بیدختی
درگذشت همکار

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:
"دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت!!. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار می شود، دعوت می کنیم".
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شدند اما پس از مدتی، کنجکاو می شدند که بدانند کسی که مانع پیشرفت آنها در اداره می شده که بوده است. این کنجکاوی، تقریباً تمامی کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد می شد، هیجان هم بالا رفت. همه پیش خود فکر می کردند: "این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره می شد؟ به هر حال خوب شد که مرد!!".
کارمندان در صفی قرار گرفتند. آنها یکی یکی نزدیک تابوت می رفتند و وقتی به درون تابوت نگاه می کردند، ناگهان خشکشان می زد و زبانشان بند می آمد. آینه ای درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه می کرد، تصویر خود را می دید. نوشته ای نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
"تنها یک نفر وجود دارد که می تواند مانع رشد شما شود و او هم کسی نیست جز خود شما. شما تنها کسی هستید که می توانید زندگیتان را متحول کنید. شما تنها کسی هستید که می توانید بر روی شادی ها، تصورات و وموفقیت هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسی هستید که می توانید به خودتان کمک کنید. زندگی شما وقتی که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگیتان یا محل کارتان تغییر می کند، دستخوش تغییر نمی شود. زندگی شما فقط وقتی تغییر می کند که شما تغییر کنید. باورهای محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان می باشید. مهمترین رابطه ای که در زندگی می توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن ها و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان واقعیت های زندگی خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

صندلی در کلاس فلسفه

شنبه 4 دی 1395
05:31
امیرحسین ستوده بیدختی
صندلی در کلاس فلسفه

یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: "امروز می خوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درس هایی رو که تا حالا بهتون دادم، خوب یاد گرفتین یا نه...!"
بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: "با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره!"
دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه.
بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد.
روزی که نمره ها اعلام شد، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود!
اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: "کدوم صندلی؟"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
برچسب ها:داستان ،داستانک ،فلسفه ،

صندلی در کلاس فلسفه

شنبه 4 دی 1395
05:31
امیرحسین ستوده بیدختی
صندلی در کلاس فلسفه

یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: "امروز می خوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درس هایی رو که تا حالا بهتون دادم، خوب یاد گرفتین یا نه...!"
بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: "با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره!"
دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه.
بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد.
روزی که نمره ها اعلام شد، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود!
اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: "کدوم صندلی؟"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،فلسفه ،

مردی که بازیگر شد

شنبه 4 دی 1395
05:30
امیرحسین ستوده بیدختی
مردی که بازیگر شد

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: "چرا دیر می آیی؟"
جواب می داد: "یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم!"
یک روز رئیسش او را خواست و برای آخرین بار به او اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد تدریس هم می کرد. هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت، به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید که ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز متوجه شد که مشتریانش بسیار کمتر شده اند.
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید. به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد.
از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سر کارش حاضر می شد. کلاس هایش را مرتب تشکیل می داد و همه سفارشات مشتریانش را قبول می کرد. او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود، در کلاس راه می رفت، دست هایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: "خب بچه ها، درس جلسه قبل را مرور می کنیم". سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل، بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد.
تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود. حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد، کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند! اما او دیگر با خودش صادق نیست. او اکنون یک بازیگر است، همانند بقیه مردم!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

مردی که بازیگر شد

شنبه 4 دی 1395
05:30
امیرحسین ستوده بیدختی
مردی که بازیگر شد

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: "چرا دیر می آیی؟"
جواب می داد: "یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم!"
یک روز رئیسش او را خواست و برای آخرین بار به او اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد تدریس هم می کرد. هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت، به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید که ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز متوجه شد که مشتریانش بسیار کمتر شده اند.
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید. به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد.
از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سر کارش حاضر می شد. کلاس هایش را مرتب تشکیل می داد و همه سفارشات مشتریانش را قبول می کرد. او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود، در کلاس راه می رفت، دست هایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: "خب بچه ها، درس جلسه قبل را مرور می کنیم". سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل، بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد.
تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود. حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد، کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند! اما او دیگر با خودش صادق نیست. او اکنون یک بازیگر است، همانند بقیه مردم!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

عبادت بجز خدمت خلق نیست

پنجشنبه 2 دی 1395
10:56
امیرحسین ستوده بیدختی
عبادت بجز خدمت خلق نیست

دو برادر، مادری پیر و بیمار داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد.
چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می‌کرد، فرصت همنشینی با دوستان قدیم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می‌پرداخت.
برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است، چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم!
همان شب که این کلام از خاطر او بگذشت، در خواب دید که پروردگار وی را خطاب کرد و گفت: "برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم."
برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: "خداوندا، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او می‌بخشی، آنچه کرده‌ام مایه رضای تو نیست؟!"
ندا رسید: "آنچه تو می‌کنی ما از آن بی‌نیازیم ولی مادرت از آنچه او می‌کند، بی‌نیاز نیست. تو خدمت بی‌نیاز می‌کنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود، به نقل از کتاب فارسی اول دبستان سال ۱۳۲۴)
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

عبادت بجز خدمت خلق نیست

پنجشنبه 2 دی 1395
10:56
امیرحسین ستوده بیدختی
عبادت بجز خدمت خلق نیست

دو برادر، مادری پیر و بیمار داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد.
چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می‌کرد، فرصت همنشینی با دوستان قدیم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می‌پرداخت.
برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است، چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم!
همان شب که این کلام از خاطر او بگذشت، در خواب دید که پروردگار وی را خطاب کرد و گفت: "برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم."
برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: "خداوندا، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او می‌بخشی، آنچه کرده‌ام مایه رضای تو نیست؟!"
ندا رسید: "آنچه تو می‌کنی ما از آن بی‌نیازیم ولی مادرت از آنچه او می‌کند، بی‌نیاز نیست. تو خدمت بی‌نیاز می‌کنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود، به نقل از کتاب فارسی اول دبستان سال ۱۳۲۴)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

مشکل چاه آب روستا

پنجشنبه 2 دی 1395
10:56
امیرحسین ستوده بیدختی
مشکل چاه آب روستا

در زمان های دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت. یک روز سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه، دیگر غیر قابل استفاده بود. روستاییان نگران شدند و نزد مردی خردمند رفتند تا چاره کار را به آنان بگوید. مرد خردمند به ایشان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آنرا بگیرد.
روستاییان صد سطل آب برداشتند، اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو بود. دوباره نزد خردمند رفتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند. روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم آب کثیف بود. روستاییان بنا بر گفته مرد خردمند برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.
مرد خردمند گفت: "چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا شما قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را از چاه خارج کردید؟"
روستاییان گفتند: "نه، تو فقط گفتی آب برداریم، نه لاشه سگ را!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نکته: در حل مسائل و مشکلات، ابتدا علت اصلی و ریشه ای را کشف کرده، آنرا از بین ببرید.
در تحلیل مسائل، تصویری کلی از موضوع را ترسیم و تجسم کنید و رویکرد و تفکر سیستمی را دنبال نمایید.

(منبع: سایت یکی بود)


برچسب ها:داستان ،داستانک ،

مشکل چاه آب روستا

پنجشنبه 2 دی 1395
10:56
امیرحسین ستوده بیدختی
مشکل چاه آب روستا

در زمان های دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت. یک روز سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه، دیگر غیر قابل استفاده بود. روستاییان نگران شدند و نزد مردی خردمند رفتند تا چاره کار را به آنان بگوید. مرد خردمند به ایشان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آنرا بگیرد.
روستاییان صد سطل آب برداشتند، اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو بود. دوباره نزد خردمند رفتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند. روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم آب کثیف بود. روستاییان بنا بر گفته مرد خردمند برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.
مرد خردمند گفت: "چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا شما قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را از چاه خارج کردید؟"
روستاییان گفتند: "نه، تو فقط گفتی آب برداریم، نه لاشه سگ را!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نکته: در حل مسائل و مشکلات، ابتدا علت اصلی و ریشه ای را کشف کرده، آنرا از بین ببرید.
در تحلیل مسائل، تصویری کلی از موضوع را ترسیم و تجسم کنید و رویکرد و تفکر سیستمی را دنبال نمایید.

(منبع: سایت یکی بود)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

ناصرالدین شاه و مرد ذغال فروش

پنجشنبه 2 دی 1395
10:38
امیرحسین ستوده بیدختی
ناصرالدین شاه و مرد ذغال فروش

ناصرالدین شاه در بازدید از اصفهان، با کالسکه سلطنتی از میدان کهنه عبور می کرد که چشمش به یک ذغال فروش افتاد. مرد ذغال فروش فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغال ها بود؛ در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را به وجود آورده بود. ناصرالدین شاه سرش را از کالسکه بیرون آورد و ذغال فروش را صدا کرد. ذغال فروش بدو آمد جلو و گفت: "بله قربان."
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: "جنهم بوده ای؟"
ذغال فروش زرنگ گفت: "بله قربان!"
شاه از برخورد ذغال فروش خوشش آمده و گفت: "چه کسی را در جهنم دیدی؟"
ذغال فروش حاضر جواب گفت: "اینهائی که در رکاب اعلیحضرت هستند، همه را در جهنم دیدم."
شاه به فکر فرو رفت و بعد از مکثی کوتاه گفت: "مرا آنجا ندیدی؟"
ذغال فروش فکر کرد که اگر بگوید شاه را در جهنم دیده، ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیده، حق مطلب را ادا نکرده است. پس گفت: "اعلیحضرتا، حقیقتش این است که من تا ته جهنم نرفتم!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

ناصرالدین شاه و مرد ذغال فروش

پنجشنبه 2 دی 1395
10:38
امیرحسین ستوده بیدختی
ناصرالدین شاه و مرد ذغال فروش

ناصرالدین شاه در بازدید از اصفهان، با کالسکه سلطنتی از میدان کهنه عبور می کرد که چشمش به یک ذغال فروش افتاد. مرد ذغال فروش فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغال ها بود؛ در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را به وجود آورده بود. ناصرالدین شاه سرش را از کالسکه بیرون آورد و ذغال فروش را صدا کرد. ذغال فروش بدو آمد جلو و گفت: "بله قربان."
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: "جنهم بوده ای؟"
ذغال فروش زرنگ گفت: "بله قربان!"
شاه از برخورد ذغال فروش خوشش آمده و گفت: "چه کسی را در جهنم دیدی؟"
ذغال فروش حاضر جواب گفت: "اینهائی که در رکاب اعلیحضرت هستند، همه را در جهنم دیدم."
شاه به فکر فرو رفت و بعد از مکثی کوتاه گفت: "مرا آنجا ندیدی؟"
ذغال فروش فکر کرد که اگر بگوید شاه را در جهنم دیده، ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیده، حق مطلب را ادا نکرده است. پس گفت: "اعلیحضرتا، حقیقتش این است که من تا ته جهنم نرفتم!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

مشکل من و تختخواب

پنجشنبه 2 دی 1395
10:38
امیرحسین ستوده بیدختی
مشکل من و تختخواب

از همان دوران کودکی تا همین الآن هم که بزرگ شده ام، همیشه فکر می کنم شب ها کسی زیر تختم پنهان شده است.
خلاصه تصمیم گرفتم به یک روانپزشک مراجعه کنم. آشنای یکی از دوستانم روانپزشک بود. پیش او رفتم و مشکلم را گفتم. روانپزشک گفت: "باید یک سال هفته ای یک جلسه ویزیت بشی تا درمانت کنم."
ویزیت هر جلسه 50 هزار تومان بود. هم هزینه اش زیاد می شد و هم خیلی وقت گیر بود. چند ماه بعد که رفته بودم به دوستم سری بزنم، روانپزشک هم آنجا بود. پرسید: "پس چرا نیومدی؟"
گفتم: "خب، جلسه ای 50 هزار تومان، برای یک سال خیلی زیاد بود. یک نجار من رو مجانی معالجه کرد."
پزشک با تعجب گفت: "عجب! می تونم بپرسم اون نجار چطور تو رو معالجه کرد؟"
گفتم: "به من گفت اگه پایه های تختخواب را ببُری دیگه هیچکس نمی تونه زیر تختت قایم بشه!"

منظر اول: برای هر تصمیم گیری شتاب نكنیم و كمی بیندیشیم.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


منظر دوم: حل مشكلات ممكن است راه حل های متفاوتی داشته باشد. برخی راه حل ها ریشه ای هستند و برخی سطحی و موقت. بهتر است راه حل هایی را دنبال كنیم كه مشكلات را علمی و ریشه ای حل كند.

منظر سوم: قابل توجه مشاوران مدیریت: لازم است راه حل های متفاوتی بسته به شرایط مدیران ارائه شود.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)


برچسب ها:داستان ،داستانک ،

مشکل من و تختخواب

پنجشنبه 2 دی 1395
10:38
امیرحسین ستوده بیدختی
مشکل من و تختخواب

از همان دوران کودکی تا همین الآن هم که بزرگ شده ام، همیشه فکر می کنم شب ها کسی زیر تختم پنهان شده است.
خلاصه تصمیم گرفتم به یک روانپزشک مراجعه کنم. آشنای یکی از دوستانم روانپزشک بود. پیش او رفتم و مشکلم را گفتم. روانپزشک گفت: "باید یک سال هفته ای یک جلسه ویزیت بشی تا درمانت کنم."
ویزیت هر جلسه 50 هزار تومان بود. هم هزینه اش زیاد می شد و هم خیلی وقت گیر بود. چند ماه بعد که رفته بودم به دوستم سری بزنم، روانپزشک هم آنجا بود. پرسید: "پس چرا نیومدی؟"
گفتم: "خب، جلسه ای 50 هزار تومان، برای یک سال خیلی زیاد بود. یک نجار من رو مجانی معالجه کرد."
پزشک با تعجب گفت: "عجب! می تونم بپرسم اون نجار چطور تو رو معالجه کرد؟"
گفتم: "به من گفت اگه پایه های تختخواب را ببُری دیگه هیچکس نمی تونه زیر تختت قایم بشه!"

منظر اول: برای هر تصمیم گیری شتاب نكنیم و كمی بیندیشیم.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


منظر دوم: حل مشكلات ممكن است راه حل های متفاوتی داشته باشد. برخی راه حل ها ریشه ای هستند و برخی سطحی و موقت. بهتر است راه حل هایی را دنبال كنیم كه مشكلات را علمی و ریشه ای حل كند.

منظر سوم: قابل توجه مشاوران مدیریت: لازم است راه حل های متفاوتی بسته به شرایط مدیران ارائه شود.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

طوطی و حضرت سلیمان (ع)

چهارشنبه 1 دی 1395
10:56
امیرحسین ستوده بیدختی
طوطی و حضرت سلیمان (ع)

مردی یک طوطی سخنگو را در قفس کرده بود، سر گذری می نشست، اسم رهگذران را می پرسید و به ازای پولی که از آنها می گرفت، طوطی را وادار می کرد اسم ایشان را تکرار کند.
روزی حضرت سلیمان (ع) از آنجا عبور می کرد. طوطی با زبان طوطیان به ایشان گفت: "مرا از این قفس آزاد کن." حضرت به مرد پیشنهاد کرد که طوطی را آزاد کند و در قبال آن پول خوبی از ایشان دریافت نماید. مرد که زبان طوطی منبع درآمدش بود، پیشنهاد حضرت را نپذیرفت.
حضرت سلیمان (ع) به طوطی گفت: "زندانی بودن تو به خاطر زبانت است."
طوطی فهمید و دیگر حرف نزد. مرد هر چه تلاش کرد فایده ای نداشت. بنابراین خسته شد و طوطی را آزاد کرد.

نکته: بسیار پیش می آید که ما انسان ها اسیر داشته های خود هستیم.

(منبع: سایت یکی بود)

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



برچسب ها:داستان ،داستانک ،

فرآیندهای تصفیه آب و فاضلاب - مطالب ابر داستان


فرآیندهای تصفیه آب و فاضلاب - مطالب ابر داستان,مقالات و مسائل آب و فاضلاب، محیط زیست
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به فرآیندهای تصفیه آب و فاضلاب است. ||
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو